katbalou
Wednesday, November 26
  this is a test 
Sunday, January 19
  یادداشت شصت Ùˆ یک)
پریروز مارتین بهم گ�ت که شرکتمون می خاد 1700 ن�ر رو اخراج کنه. واقعا که... این شرایط بد اقتصادی دیگه داره شورش رو در میاره. اگه این بوش مسخره یه دوره دیگه رئیس جمهور بشه �کر کنم دیگه همه مردم همدیگه رو بخورن. دنیا داره کدوم طر�ی میره؟ خدا می دونه. به هر حال که وقتی از دست ما خارج باشه به خاطرش غصه خوردن بی �ایده است. بدک نبود اگه دنیا مثل 150 سال پیش مونده بود. خودمون پیشر�ت کردیم خودمون هم توش موندیم.
�علا برم درس بخونم و بعد هم روابط اجتماعی امون رو توسعه بدم که گل آقا خوشحال بشه.
راستی آقایون بگن, زن رویایی شون هیچ وقت کباب دیگی درست می کرده یا می کنه؟ گل آقا وقتی من رو در حال درست کردن کباب دیگی دید خندید و گ�ت تو زن رویایی من هستی اما عجیبه چون زن رویایی من هیچ وقت کباب دیگی درست نمی کرد.
راست هم می گه.آخه زن رویایی که کباب دیگی درست نمی کنه.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار 
Friday, January 17
  یادداشت شصت)
یه روزی روزگاری در زمان های قدیم یه دختر ایرانی بود با 6 تا خاهر و برادر ش و با مامانش. باباشون ولی عمرش رو داده بود به شما. این خانواده در یکی از شهر های مذهبی ایران زندگی می کردند. این دختر کوچولوی قصه ما 9 سالش که شد یه اقایی اومد خاستگاری اش. آقاهه 25 سالش بود. این دختر به عقد آقاهه در اومد.
برای جشن عروسی, دختر کوچولوی قصه ما رو حسابی بند و ابرو انداختند. یه رقاص و یه نوازنده زن هم آورده بودند. مرد و زن البته جدا بود اما رقاصه می گ�ت چون مردها اینجا نیستن من نمی رقصم و نوازنده می گ�ت من جایی که مرد باشه نمیزنم و بخونم!!! خلاصه که حسابی شلم شوربا بود. اما آخر سر با رقاصه یا بی رقاصه دختر کوچولوی قصه ما شد زن آقاهه. ط�لک شب عروسی مونده بود گیج و حیرون. نمیدونست موضوع چیه. دنیا دست کیه. و آقای 25 ساله خوب زن گر�ته بود دیگه. به هر حال از این قسمت داستان کسی خیلی زیاد خبردار نشد. می شه حدس زد اما.
از حالا اسم آقاهه رو می گذاریم حاجی و اسم دختر قصه مون رو می گذاریم عزیز. عزیز از خونه �رار می کرد و با پارچه برای خودش عروسک درست می کرد. می ر�ت خونه مامانش که اسمش رو از این به بعد می گذاریم مادر و مادر عروسکش رو پاره می کرد و می �رستادش خونه حاجی. گاهی اوقات هم از شما چه پنهون حاجی کتکش می زد و می گ�ت چرا از خونه �رار کردی و ر�تی. و دوباره تا یکی دوسالی این موضوع تکرار می شد.
عزیز در خونه شوهر برای اولین بار پریود شد. و خلاصه کلام در چهارده سالگی برای اولین بار حامله شد و دختر اولش رو به دنیا آورد. از اون به بعد 10 باردیگه هم حامله شد و 11 بچه به دنیا آورد که 3 تای آنها همون بچگی از دنیا ر�تند. بچه ها بزرگ شدند و همگی با تحصیلات خوب. دختر اولش 19 ساله بود که ازدواج کرد. اولین بچه این دختر از بچه 10 ام عزیز بزرگتر بود و بچه دوم این دختر با بچه 11 ام عزیز هم سن بود.
اما خانواده خوشبختی بودند. همه با هم زندگی می کردند. بچه ها بزرگ می شدند. عزیز و حاجی مهربون بودند و زندگی خودشون و بچه ها و نوه ها رو دوست داشتند. حاجی کار می کرد و پول خوبی در می آورد. آدم خوبی هم بود. عزیز هم به خونه و به همه بچه ها میرسید و چراغ زندگی همه بود و گل بود.
دختر آخری عزیز اما زد و �لج اط�ال گر�ت. عزیز و حاجی به جبران اشتباهشون و کوتاهی شون همه دکتر های تهران و حتی اسرائیل رو سر زدند ولی درست نشد که نشد.
بعد از اون پسر عزیز 19 ساله و سرباز بود که عاشق یه دختر توی �امیل شد. دختر هم اون رو دوست داشت. اما برادر دختر مخال� بود و می گ�ت دختر باید با پسر خاله اش ازدواج کنه. یه روز که عزیز ر�ت بیرون ات�اقی ر�ت جلوی محل کار حاجی. دید تعطیله. وسط روز و تعطیل؟!! از مردم پرسید اینجا چرا تعطیل شده؟ بهش گ�تند صاحبش پسرش توی سربازی خودکشی کرده. با ت�نگش زده و خودش رو کشته. عزیز باورش نشد که چه ات�اقی ا�تاده. خونه که رسید بیهوش شد. پسرش خودکشی کرده بود. در لحظه آخر خاسته بود که نجاتش بدن. همه هم سعی کرده بودن اما نشده بود. ط�لک از عشق دختر خودش رو هلاک کرد. عزیز تا سال ها هر شب جمعه براش حلوا درست می کردو عکسش رو که می دید گریه می کرد. اما...
بعد از اون دختر یکی مونده به آخری عزیز عاشق شد. این دختره خیلی بلا بود. خوشگل و قرتی. موهای بلند داشت تا کمرش. عاشق یه پسری شد که از خودش یه سال هم کوچکتر بود. اولش عزیز دوست نداشت که این دخترش با یه پسر که اون موقع تازه کلاس 11 بود ازدواج کنه ولی وقتی دید دختر و پسر عاشقند کوتاه اومد. به خانواده پسر تل�ن زد و گ�ت بیاین خاستگاری دخترم. هیچی هم ازتون نمی خام �قط چون یه بچه ام رو سر عاشقی اش از دست دادم نمی خام این بلا به دخترم هم بیاد. به هیچ کس هم نگ�ت که این کار رو کرده. بعد هم به خانواده پسر گ�ت که تمام مخارج زندگی دختر و پسر رو تا زمانی که پسر درسش تمام بشه و کار پیدا کنه به عهده می گیره. مراسم عروسی رو خودش گر�ت و �ردای روز عروسی هم خودش جاخالی* و جای جاخالی* رو درست کرد و داد در خانه داماد که آنها بیارن و بدن در خونه عروس. بعد هم تا 5 سال یه اتاق بزرگ خونه رو داد به دختر و دامادش تا وقتی دامادش لیسانس گر�ت و دست دختر و گر�ت و با هم ر�تند. اسم این دختر رو می گذاریم �ل�ل. آخه کوچولو که بود خیلی شیطون بود. همیشه یخ می خاست. یه بار خاله اش روی یخ �ل�ل ریخت و بهش داد تا دیگه این کوچولوی ما هوس یخ زیادی نکنه. بالاخره که �ل�ل و شوهرش عاشق هم بودن.
خلاصه بعد از اون چشم پسر بزرگ عزیز اب مروارید آورد. اون هم که تمام شد جنگ ایران و عراق شروع شد. پسر یکی مونده به آخر عزیز سرباز بود. ر�ت جبهه. عزیز دیگه غم پسر از دست ر�ته اش رو �راموش کرده بود و نگران این یکی بود. این یکی چند بار ترکش خورد. همه حسابی نگران بودن. آخر سر بعد از این که سه چهار بار ترکش خورد و دو بار بیمارستان بستری شد سربازی اش تمام شد. نوبت پسر آخری رسیده بود. این پسر آخری رو هم �رستادن جبهه و خلاصه جون عزیز به لبش رسید تا این یکی هم بعد از دوسال برگشت. خدا روشکر همه سالم بودن.
از اون به بعد حوادث کوچولو کوچولو حسابی پیش می اومدند. نوه ها, بچه ها, عروسی ها,دعواها, آشتی ها, اختلا� ها, با هم بودن ها, دوری ها, همه و همه.
تا این که یه روز که �ل�ل می خاست با شوهرش بره مهمونی دست به سینه اش زد و یه چیزی اونجا زیر دستش اومد. شوهرش رو صدا زد و گ�ت یه برجستگی اینجاست. شوهر هم همون موقع به جای مهمونی بلا�اصله برش داشت و بردش دکتر. اونجا تشخیص دادند که یه غده توی سینه �ل�ل است. بلا�اصله بهترین دکتر ایران رو پیدا کردند و �ل�ل رو که 36 سالش بود بستری کردند و غده رو درآوردند. بعد از اون حال �ل�ل خوب شد. اما یه سال بعد گ�ت که سینه اش درد می کنه. بردنش دکتر. دختر خاله �ل�ل دکتر بود و همین که عکس ریه رو دید گ�ت که �ل�ل جون برو یه د�عه دیگه عکس رو تکرار کن. این عکس خوب گر�ته نشده و �ل�ل که از اتاق ر�ت بیرون به شوهر �ل�ل گ�ت که سرطان به ریه متاستاز داده. دوباره روز از نو. و این بار �ل�ل 5 سال تحت شیمی درمانی بود تا این که بعد از 5 سال یه روز سحر, دیگه �وت کرد. حاجی هم دیگه مریض شده بود. تکون نمی تونست بخوره. عزیز مونده بود که چطور به حاجی خبر بده. خاست هیچی بهش نگه اما همین که ر�ت توی اتاق حاجی, حاجی نگاهش کرد و گ�ت عزیز, �ل�ل مرده؟ دیگه هر دو به اشک ها و پایین و بالای زندگی عادت کرده بودن. حاجی گریه ای نکرد. عزیز هم اشک ریخت اما آروم تر از د�عات قبل. دلسوختگی گاهی اوقات خیلی اروم میاد و �قط رد پایی ازش می مونه.
چهل روز بعد حاجی هم که دیگه خیلی چیزی از دور و برش نمی �همید در سن حدود 100 سالگی مرد.
شوهر �ل�ل بعد از دوسال ازدواج کرد. همه دیگه سر خونه و زندگی خودشون هستن و زندگی همه ادامه داره. غم ها و شادی ها میان و می رن و ردشون رو باقی می گذارن و زندگی رو می سازن. آدم ها میان و می رن و یادشون باقی می مونه.
عزیز, خاله مادر من است و الان تقریبا 80 سالشه. خدا سالم نگهش داره. خیلی گله. هنوز هم توی همون شهر زندگی می کنه. آخرین پسرش هم الان دوتا بچه داره. نوه ها و نبیره ها و نتیجه هاش هر کدوم یه جای دنیا هستن. خودش هم با یه دختر 19 ساله توی خونه اش زندگی می کنه. دختره رو آورده و ماهیانه یه پولی بهش می ده که با هم زندگی کنند و اون تنهانباشه. هنوز هم سنگ صبور و بخشنده و ساده است. همیشه دوست داشتم به اندازه اون مهربون و آروم و صبور باشم. شاید آرامش و صبر به اون اندازه �قط با چنین سرگذشتی به دست بیاد.
امیدوارم این قدر زنده بمونه و من زنده بمونم که یه روز دوباره ببینمش. یا امیدوارم دنیای دیگه ای باشه که اگه توی این دنیا نشد, بتونم توی دنیای دیگه دیر یا زود ببینمش.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
 
  یادداشت پنجاه Ùˆ نه)
اگه می خاین یه عالمه چیزها راجع به همه چی بخونین برین به این آدرس. ونوسی و مریخی این قدر نوشته اند که سه روز تمام باید برین وبلاگشون تا بتونین همه مطالب رو بخونین. ولی بامزه است. از ویدیو و تاریخچه اش در ایران گر�ته تا روابط یه دختر و پسر, موضوعات آزادی بیان و این که ونوسی راجع به چی بنویسه. خلاصه که احتمال زیاد با هر سلیقه ای که باشید توی مطالب این د�عه اشون حتما یه چیزی براتون پیدا میشه..
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار  
Thursday, January 16
  یادداشت پنجاه Ùˆ هشت)
هر روزه در اطرا� همه ما ات�اقات مختل�ی می ا�ته. بسیاری از ماها هم از کنار اغلب اینها بی ت�اوت می گذریم ولی در این میون بعضی ها هستند که توانایی این رو دارند که این ات�اقات رو ساخته و پرداخته کنند و از لابلای اون, منظورشون رو به خواننده منتقل کنند. لزومی هم نداره که کلیه ارکان نوشته اشون هم کاملا مطابق با واقعیت باشه. در حقیقت بیان جزء بجزء واقعیت کار گزارشگرها و خبرنگارهاست ( که حتی اونها هم مواقعی تخیل رو چاشنی واقعیت می کنند) نه داستان نویسها. اصولا این تخیل نویسنده است که بکمکش میاد و از یه موضوع بسیار ساده, یه اثر هنری می سازه. هیچ کسی هم تا بحال هیچ نویسنده ای رو متهم نکرده که داری دروغ می گی. این موضوعیه کاملا شخصی و مربوط به نویسنده. بهمین دلیل هم هست که همه, همه نویسنده ها رو دوست ندارند.
من خیلی وقته که وبلاگ نوشی رو می خونم. شاید از همون روزهای اولی که وبلاگش رو راه انداخت. از اولش هم کاری نداشتم که چیزهایی که می گه عین واقعیته یا اینکه تخیله و یا مخلوطی از هر دوی اینها. من می ر�تم خونه نوشی که یه مطلب قشنگ بخونم. خیلی از اوقات از مطالبش خوشم می اومد و بعضی مواقع هم نه. اگر خوشم می اومد بهش می گ�تم و اگر نه, دلیلی نمی دیدم که بهش بگم. این کاملا نظر شخصی من بود. شاید دقیقا اون نوشته خاص که من خیلی نپسندیده بودم از نظر نوشی بهترین نوشته اش بوده باشه. بهر حال این من بودم که به خونه نوشی سر زده بودم. مجبور نبودم برم اونجا.
گل آقا.
 
Tuesday, January 14
  یادداشت پنجاه Ùˆ Ù‡Ù�ت)
امروز خیلی روز خوبی بود. از ساعت 7:30 سر کار بودم تا 4:00 بعدازظهر. روی محصول جدید 5 تا ایراد پیدا کردم. تست ها خوب انجام شد. بعد هم با گل آقا ر�تیم استخر. گل آقا خونه رو جمع و جور کرد و من هم جای شما خالی پلو و کباب دیگی درست کردم. بعد هم نشستیم و تلویزیون نگاه کردیم. یه عالمه برنامه های بامزه. بعد هم خیال دارم چند ص�حه مطالعه تخصصی داشته باشم. به همراه چای و شکلات. گل آقا ظر� ها رو هم شست و حالا ط�لک کمردرد گر�ته و دراز کشیده و تلویزیون می بینه!!!
اما در تمام مدت یه موضوع اساسی حسابی �کر من رو مشغول کرده بود. آیا در کتابهای طالع بینی در مورد این که متولدین چه ماهی بیشتر از دیگران به وبلاگ نویسی علاقه دارند چیزی گ�ته نشده؟ حداقل 4 تا وبلاگ نویس مونث متولد 21 دی ماه وجود داره. حالا شاید بیشتر هم باشه. اونچه که مسلمه اینه که این چهار وبلاگ نویس خصوصیات مشابهی هم داشته اندکه باهمدیگه دوست شده اند و به وبلاگ های همدیگه سر می زنن. همه اشون خیلی گل هستن. همه اشون خیلی مودب و خانم هستن. همه اشون هم خوش اخلاق و نازنازی اند. به هر حال که اگر کتاب طالع نویسی جدیدی بیاد من می گم باید یه قسمت طالع بینی وبلاگ نویسی هم به قسمت های موجود اضا�ه کنه.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار  
Sunday, January 12
  یادداشت پنجاه Ùˆ شش)
این چند روزه جونم در اومده. هر روز تا ساعت 8 شب سر کار بودم. گل آقا ط�لکی آخر ه�ته حسابی کمکم کرد که خونه رو از حالت دیوونه خونه در بیاریم. اون ط�لک هم گیر ا�تاده با درس هاش و کار و دو سه تا گر�تاری دیگه. حسابی مشغوله و تازه من هم ازش بیگاری می کشم.
می خاستم ه�ته ای سه تا درس �رانسه بخونم که نرسیدم. می خاستم ه�ته ای 7 ساعت مطالعه تکنیکی داشته باشم که نتونستم. می خاستم هر روز متوسط 20 دقیقه ورزش کنم که نتونستم. و کارهای دیگه....
حالا این وسط گل آقا گیر داده که ما روابط اجتماعی مون کمه و باید زیادش کنیم!!! من از روابط اجتماعی کلا خوشم نمیاد. ترجیح می دم همه وقتم مال خودم باشه. یکی از دلایلی هم که اومدم اینجا همین بود چون که مامان من هر ه�ته یا مهمون داشت یا مهمون بود یا هر دوتا!!! حالا قبل از ازدواجم من با مامانم اینها مهمونی نمی ر�تم. مهمون هم که میومد از توی اتاقم بیرون نمی اومدم یا این که با دوستام می ر�تم بیرون. اما بعد از ازدواج مجبور شدم هم در مهمانی های مامانم اینها حضور �عال داشته باشم و هم در مهمانی های خانواده گل آقا و این برای من شکنجه بود. تازه باید گاهی اوقات مهمونی هم میدادم!! اه.
این هم از مضرات ازدواج.
خلاصه این که اگه یه مدت عین خلا اومدم یه چرندیاتی سر هم کردم و ر�تم و ضمنا مثل قبل به وبلاگ همه هرروز سر نزدم بدونین که در حال �عالیت برای بهبود روابط اجتماعی هستم.
امروز صبح گل آقا گ�ت اگه یه روز طلاقم بده بدونم که به خاطر وسواسی بودنمه!! حالا بدونین که اگه من یه روز طلاق بگیرم به خاطر روابط اجتماعی زیاد گل آقا ست.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار  
Saturday, January 11
  یادداشت پنجاه Ùˆ پنج)
سلام. من اومدم.
اومدم که بگم هر کسی در دنیا حداقل یه روز مخصوص داره. من هم یه روز مخصوص شخصی دارم. سه روز مخصوص دون�ره دارم. در یه روز مخصوص یه ن�ر نزدیکترین شریک هستم. و در روز مخصوص خیلی ها با سهم های مختل� شریک هستم.
امروز روز مخصوص شخصی منه. 21 دی ماه سال 1352به دنیا اومدم. آدم توی این روزمخصوص شخصی اش خیلی خوشحاله و احساس عجیبی داره. اون عدد و اون ماه و اون سال برای آدم م�هوم خاصی پیدا می کنه. آدم رو کاملا یاد خودش می اندازه. این عدد 21 همیشه درباور من عدد جادویی ام بوده. گل آقا 21 خرداد به دنیا آمده. تمام ات�اقات مهم زندگی من هم در ه�ته ای ا�تاده که 21 ام اون ماه جزو اون ه�ته بوده. مثلا بار اول که با گل آقا قرار داشتم 18 خرداد بود. (سه روز بعد تولدش بود.می بینی شانس رو). اولین بار که ر�تم سر کار 21 ماه بود و وقتی هم از سر اون کار اومدم بیرون 21 ماه بود. عقدمون با گل آقا روز 23 مهر بود که البته 21 امش می شد چهارشنبه و تازه عزاداری بود! تعداد پله های اولین خونه ای که من و گل آقا داشتیم تا به آپارتمان مون برسیم 21 پله بود. محل کار گل آقا توی کوچه 21 ام یه خیابون بود.روز 22 ژانویه اومدیم کانادا.(پرواز روز 21 ژانویه بود). من روز19�روردین (دوشنبه) اینجا کار تخصصی و اصلی ام رو شروع کردم و باور کنید یا نه اولین پولم رو که از کالباس �روشی در کانادا گر�تم مطمئن شدم که اینجا زندگی خوبی خاهم داشت. مبلغش 121 دلار بود!!...و خیلی موارد ریز و درشت دیگه که یادم نمیاد. البته متاس�انه در مورد مهریه زورم به خانواده داماد نرسید که 21 سکه یا 210 تا یا 21000 تا یا 21000000تا تعیین کنم!!!
این روز من رو یاد بچگی هام می اندازه. خدارو شکر بچگی شادی داشتم. خیلی شاد. و حالا هر وقت یه کوچولو یی رو می بینم که به هر دلیل زندگی شادی نداره خیلی غصه می خورم. کوچولوهایی که روز مخصوص ندارن. و یا شریکی در روز مخصوصشون ندارن. یا روز مخصوصشون براشون روز دوست داشتنی ای نیست. همیشه دلم می خاسته برای کوچولو های دنیا یه کاری کنم که روز مخصوصشون مثل مال خودم همیشه شیرین و شاد باشه. اما تعدادشون خیلی زیاده و توانایی های ما هم محدود. خدا همه شون رو ح�ظ کنه.
از این حر� ها گذشته یه خانم دیگه هم هست که روز مخصوصش با مال من یکیه.ونوسی خانم تولدت مبارک. امیدوارم برای هردوتامون سال خوبی باشه. خوشحال باشیم و خوشحال کنیم. مو�ق باشیم و مو�ق کنیم وهمه مون با هم پاینده و آزاده باشیم و انشاالله در آغوش مادر مشترک همه امون که خاک و پرورنده آبا و اجدادی ماست و در آغوش خانواده مشترکمون که از لحظه به دنیا اومدن باهاش بزرگ شدیم ملت بزرگ ایران همه با هم شاد و سربلند بمونیم.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار 
God Is Love

ARCHIVES
12/08/2002 - 12/15/2002 / 12/15/2002 - 12/22/2002 / 12/22/2002 - 12/29/2002 / 12/29/2002 - 01/05/2003 / 01/05/2003 - 01/12/2003 / 01/12/2003 - 01/19/2003 / 01/19/2003 - 01/26/2003 / 11/23/2003 - 11/30/2003 /


Powered by Blogger